تبليغاتX
masir

سلام

(( وقتي خيلي دور ميشي وقتي فاصله بيداد ميكنه

شايد يه سلام

راه نزديكي باشه ولي اگه سلام سلام واقعي باشه نه سطحي و زود گذر ))

 

دخترك آروم و قرار نداشت

نه ميتونست بشينه نه بخوابه نه...

كلافه شده بود يه هو يه نگاه انداخت به دوروبرش هيچي نمي ديد                                           

ولي تا چشم كار ميكرد كاغذ هاي مچاله شده بود .

انگار تو مسير دل و مغز و دستش يه اتفاقي افتاده بود يه اختلاف

با خودش فكر كرد شايد هم ميسرو اشتباهي رفته شايدهم بايد از مغز شروع بشه

 بعد بره به سمت دل و بعد دست و كاغذ

ولي ... چطوري ميتونست اين مسيرو پيدا كنه

دخترك چند صباحي بود كه اينطوري  شده بود هي مي رفت جلو آيينه و زير لب زمزمه مي كرد  

دلگيرم از خودم

دورم از خودم

بيگانه شدم با خودم

ديگه وقتي ميرفت جلو آيينه خودشو نمي شناخت

از همه مهمتر چشماش بود چقدر غريب شده بود با آسمون

چشمايي كه انگار آيينه ي تمام نماي آسمان بود روزگاري

چشمايي كه تا خاطره آسمون جلو چشمش زنده ميشد عطر قطرات باران بود كه ازش مي تراويد

اما الان هر چي بيشتر بهشون زل مي زد بيشتر كدر بودنش زمخت شدنش تو ذوق مي زد

با خودش فكر كرد شايد هم اختلال مسير دست و دلش بر ميگرده به چشماش

تو انحصار اندوه بي پاياني داشت دست و پا مي زد

يه هويي انگار از طاقچه اتاقش يه نسيم يه ترنم اونو به طرف خودش كشيد

خوب كه دقيق شد حافظ بود

مثل هميشه ....

با عجله برداشتش بازش كرد

 

دل از من برد و روي از من نهان كرد

خدايا با كه اين بازي توان كرد

شب تنهاييم در قصد جان بود

خيالش لطف هاي بيكران كرد

........................

 

 

نوشته شده توسط آسیه زاهدی در دوشنبه 1388/10/21 ساعت 22:17 | لینک ثابت |

 

داشتم فکر می کردم  این اتفاقات جدید ،  این آشوب ها چقدر برا کشورمون بد تموم میشه

 تا این حادثه اخیر تو روزی مثل عاشورا که ترک و لر و ارمنی و مسیحی میرزن تو خیابون

 برا سوگواری ابا عبدالله ولی ..

با اون اتفاق انگار همه بهت زده شدند

هیچکس باورش نمی شد تو روز عاشورا که تمام ذرات عالم ماتم زده است یه عده بخوان ..

مردم دیگه دست خودشون نبود انگار همه یکی شده بودند و عین رودی پیوسته و متلاطم به خروش آمدند

بعد از روز های پر تلاطم انقلاب دیگه کوچه و پس کوچه های این دیار کمتر این موج خروشان و دیده بود

 تا اون روز ...

یعنی عاشورای 88 ...

روزی که کفر و نفاق با دندون های خون آلودش نهایت زشتی و چهره واقعی خودشو به مردم نشون داد ..

 روزی که ..

حا لا که فکر میکنم

میبینم زیاد هم بد نشده .. بد که چه ؟؟؟ شاید مردم شاید کوچه پس کوچه های تاریخ باز هم

به یه همچین تلنگری نیاز داشت ..

 

باز هم این پرچم سرخ حسین بود که بر فراز قله های عزت بر  افراشته شد

نوشته شده توسط آسیه زاهدی در جمعه 1388/10/11 ساعت 15:20 | لینک ثابت |

 

ادامه داستان  پست قبلي ....

  

رعد و برق

و سايه اي سياه و هولناك

سقف آسمان را تسخير كرد

زمين از ترس داشت لب و لوچه ترك خورده اش را جمع و جور مي كرد .

و دخترك هنوز رو به آسمان ايستاده بود

در همين موقع قطره اي بلور از گوشه چشم آسمان چكيد و دخترك هاي هاي گريست

هيچكس باورش نمي شد

اما چشمان دخترك نويد اقيانوس را مي داد

سال ها بود كه منتظر نشسته بود

هلهله اي همه جا را فرا گرفت

الان ديگر فقط صداي غرش آسمان نبود

زمين تار و تنبور برداشته بود

 و باد با آغوش باز درختان آهنگ موزون طبيعت را مي نواخت

انگار تمام جلوه هاي آفرينش

تمام ذرات هستي

و تك تك سلول هاي آن دشت نا اميد و خشك به جوشش آمده بود

بعد از آن

قصه ي دخترك همه جا پيچيد

بعد از آن ديگر لب هاي زمين نخشكيد

و درختان به نشانه اعتراض ريشه هايشان را از خاك بيرون نياوردند آخر همه ياد گرفته بودند كه بايد

با چشماني كه برق آسمان دارد

دستانشان رو به آسمان باشد
نوشته شده توسط آسیه زاهدی در یکشنبه 1388/09/29 ساعت 18:43 | لینک ثابت |

 

چند روزی بود دخترک دستان کوچکش را مدام رو به آسمان گرفته بود

لب های ترک برداشته زمین به سخره اش گرفت

باد دیگر اخبار کرانه های دوردست را به او نمی رساند

دریا هم دیگر از تلاطم افتاده بود

خشکسالی شور و شعف را از همه گرفته بود

انگار جهان در قبضه این دیو خاکستری نمی توانست نفس بکشد

اما ...

چشمان دخترک هر بار که به بالا خیره میشد

برق خاصی داشت

انگار همه طروات و زیبایی در چشمان دخترک جمع شده بود

انگار دخترک با چشمانش می خواست همه دنیا را نقاشی کند .

روزها  و ماها و ُ سال ها گذشتند

اما دستان دخترک هنوز رو به آسمان شد .

عصری غبار آلود و غم گرفته بود

ناگهان از گوشه چادر آسمان برقی ... و غرشی مهیب

همه از ترس اینکه آسمان هم به دخترک نهیب می زند در گوشه ای پنهان شدند و ..

ببخشید بعدا ادامشو مینویسم  

 

 

نوشته شده توسط آسیه زاهدی در چهارشنبه 1388/09/18 ساعت 11:29 | لینک ثابت |
 

رنگ زندگی

روزها همينطور دارن تند و تند ميگذرن

اما هر چي داريم به اون روز نزديكتر ميشيم

انگار همه چي داره رنگي ميشه

انگار حس تازگي همه عالم رو فرا گرفته

انگار همه ذرات در حال ذكرند

انگار خدا ملموس تر ه

ولي خوش به حال اونايي كه

تو اون روز عازم سفرند

سفري كه هر كسي قادر به درك عظمتش نيست

مسافران شهر عشق

مسافران روز اول ذي الحجه

چقدر همه چيز بوي طراوت و تازگي مي ده

كاش يه لحظه شو

كاش يه ثانيه شو

بتونيم درك كنيم

نوشته شده توسط آسیه زاهدی در دوشنبه 1388/08/25 ساعت 22:14 | لینک ثابت |
 

تغییر جزء ذات بلامنازعه جهان و اشیاست.

سلول های آفرینش دائم در حال تغییر و تحول از شکلی به شکل دیگرند

سلول های آفرینش در حال تکاپویی بی وقفه برای رسیدن به مقصد و مقصود نهایی عالمند .

اصلا اگر تغییری در کار نبود و جهان در ثباتی ابدی به سر می برد

نه کنشی بود و نه واکنشی ؟؟؟

حرکت مفهوم خود را از دست می داد و تلاش برای رسیدن پوچ و واهی می شد ؟؟؟

همه در حال تغییرند جز ذات یگانه او

که بهترین و ایدآل ترین شکل تغییر رسیدن به کمال نهایی و غایت نهایی آفرینش است .

در این بین خیلی ها سیر تحولیشان رو به بالاست و تند و تند پله ها را دو تا یکی می کنند

و پشت سر می گذارند . و خوش به سعادت اینان

اما عده ای هم به جای صعود در نزولند . گروهی هم ارتفاع سقوطشان وحشتناک است .

چند روز پیش داشتم یکی از دفتر های یادداشتم را مرور می کردم .

 از چیزی که میدیدم خودم هم باورم نمی شد .

یک سراشیبی رو به پایین و پر از فراز و نشیب اما آهسته و مرموز

گاه گاهی هم یکی از پله های بازگشته را دوباره بالا می رفتم ولی بلافاصله ..

چقدر راه سخت و دشوار به نظر می رسد ..

از چند روز پیش همینطور ذهنم درگیر است ....

چه باید کرد ؟؟؟؟؟؟؟؟ چاره ای باید اندیشید ؟؟؟؟؟؟؟؟

بسا که عقب ماندن از قافله همان و نرسیدن همان ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

ترقیات عالم رو به بالاست      من از بالا به پایین ترقیدم .

 

نوشته شده توسط آسیه زاهدی در سه شنبه 1388/08/12 ساعت 22:4 | لینک ثابت |
 

السلام علیک یا علی ابن موسی الرضا

دلم عجیب گرفته ُ

تلوزیون داره مدام حرم نشون می ده ُ

 انگار همه عالم تو این چند تا صحن جا شدن ُ

یعنی اون جا امشب چه حسی داره ؟؟؟؟

خوش به حالشون ُ اونایی که الان دارن اون جا نفس می کشن ُ

دل و دماغ هیچ کاری رو ندارم فقط با افسوس چشمم رو دوختم به صفحه تلوزیون

چقدر دلم تنگه امشب ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ یا امام رضا

   

نوشته شده توسط آسیه زاهدی در پنجشنبه 1388/08/07 ساعت 17:19 | لینک ثابت |

 

یا نور .... 

بانو! قسم به پنجره های ضریح تو ....

 این آستان توست که باب الرضای ماست 

تقدیم به همه دختران ایران زمین

 

 

همیشه این سوال ذهنم  رو به خودش خیلی مشغول می کنه اینکه این بارگاه چی داره که قبله این همه دل بی قرار ُ این همه بزرگ و عارف شده ؟؟؟؟؟؟؟؟

شبى گشتم مقيم گلشن قم
بلى چون گل شود با گل مقابل
چه گلزارى كه مى روبد نسيمش
چه بانويى كه در اوصاف ذاتش
يگانه دختر باب الحوائج
مپوش از آستان فاطمه چشم
بر اين در هر كه سايد روى اخلاص
زهى معصومه كاندر زهد و عصمت
نگهبانند كشور را دو گوهر
از آن مردم ز قم جويند حاجت
«رسا» در وصف گلهاى نبوّت
بخاك آستانش دادخواهان
يكى تابان چو خورشيد از خراسان

 

سحر چون گل شكفتم با تبسّم
در او لطف و صفا يابد تجسّم
غبار محنت و رنج و تألُّم
زبان را نيست ياراى تكلُّم
گرامى خواهر سلطان ِ هشتم
اگر دارى از او چشم ترحّم
بفردوسش بود حقِّ تقدّم
كند مريم در اين مكتب تعلّم
فروزان تر ز مهر و ماه و انجم
كه قم شد كعبه حاجات مردم
كند طبع خدا دادش تَرنُّم
نهاده رخ پى عرض ِ تظلّم
دگر رخشان چو ماه از وادى قم

 

نوشته شده توسط آسیه زاهدی در سه شنبه 1388/07/28 ساعت 9:52 | لینک ثابت |
 

شربتی از لب لعلش نچشیدیم و برفت

روی مه پیکـــر او سـیـــرندیدیم و برفت

گویی ازصحبت ما نیک به تنگ امده بود

بار بربست وبه گردش نرسیدیم و برفت

همچو حافظ همه شب ناله و زاری کردیم

کای دریغا به وداعش نرسیدیم و برفت

 

نوشته شده توسط آسیه زاهدی در سه شنبه 1388/06/31 ساعت 0:54 | لینک ثابت |
 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar