|
|
|
|
|
(( زندگی آرمانی جز با صبر محقق نمی شود پس برادر خوبم برای رسیدن به آرمانها در این منظومه رنج سعی کن صبورترین انسان ها باشی )) شهید آوینی روزگار عجیبی است تعاریف جایشان عوض شده است آرمان انسان های مدعی آرمان الان کجا و آرمان مردمان دهه انقلاب کجا؟؟؟؟؟ ارزش ها وارونه شده اند و ضد ارزش ها شده اند ارزش ؟؟؟؟ همیشه شنیده بودم که آدم ها قابل تغییرند اما تصورش را هم نمی کردم تا این حد؟؟؟؟ تازه اگر هم در این آشفته بازار کسی هنوز رگه هایی از نور قلبش را بلرزاند و ارزش های واقعی را فریاد بزند بر دهانش مهر می زنند و دروغگویش می خوانند . امشب بعد از پخش مستند دوم دکتر احمدی نژاد به وضوح می شد چهره های متاثر بچه ها را از خاطر گذراند انگار شادی مرموزی قلبم را می لرزاند چرا که هنوز بودند کسانی که دریچه قلبشان را به روی واقعیت نبسته بودند . احساس عجیبی دارم شور و نشاط انتخابات انگار پر شور تر از همیشه همه جا را فرا گرفته است اما اتفاق عجیبی در حال شکل گیری است اتفاقی کم نظیر حداقل از بعد از انقلاب به این طرف . احساس می کنم انقلابی در حال شکل گیری است انقلابی که کامل کننده انقلاب عظیم میهنمان است انقلابی که قرار است پوسیدگی ها و زخم های متورم گذشته را بشویید و از بیخ و بن بکند . امروز که با تاکسی جایی می رفتم همه جا حرف مناظره دیشب بود از پیرزن ۷۰ ساله بگیر تا راننده تاکسی و ... همه انگار با احساس رضایتی کم نظیر خوشحال بودند که بالاخره کسی توانست فساد های عظیم مالی این بافت های فرسوده را رسوا کند . مردم انگار باز هم شور و حال انقلاب به سراغشان آمده است.
به امید پیروزی صبورترین انسانی که در راه آرمان هایش تا آخرین نفس می جنگد
|
||
|
|
|
|
|
امروز دوباره اون احساس آزاردهند اومد سراغم . حسی که تقریبا بعد از هر امتحانی می یاد سراغم احساس ندامت!!!! و صد تا ای کاش که ای کاش بیشتر خونده بودم و ای کاش بیشتر وقت گذاشته بودم و ای کاش ... اما دیگه گذشته و لحظه های از کف رفته رو نمی شه به هیچ قیمتی برگردوند .اما یه ای کاش دیگه هم باقی می مونه اونم اینکه : کاش عبرت بگیرم !!!!!!!!! نمی دونم چند روز دیگه ؟؟ چند ماه دیگه یا چند سال دیگه قراره به گذشته نگاه کنم و یه تلنگر بشه برا لحظه ی حالم ؟؟؟ اما عمر در گذر است و شتاب لحظه ها بی نهایت و احساس می کنم تا خودمو به بینهایت نزدیک نکنم هیچوقت نمی تونم لحظه رو دریابم !!!!!!!!! یا رب مددی
|
||
|
|
|
|
|
امان از هجر بی پایان مهدی .... |
||
|
|
|
|
|
ای مضمون آب وآینه ، ای نجابت سبز، ای رایحه صبح ، خورشید رو به تو نماز می گذارد ومهتاب بر بوریای ساده تو به تمنا می نشیند. ای بلندای قامت سپیده ! ای مفهوم سبز ولایت ! ای زهره! ای زهرا! ای صداقت محمد ای زبان علی ای اسطوره مهر سلام بر صورت نیلی سلام بر پهلوی شکسته وسلام بر خسوف غمگینانه تو ! چند شب پیش بچه ها جلو درب نمازخانه خوابگاه تحصن کرده بودند و داد و بیدادی راه انداخته بودند که آن سرش ناپیدا. تعداد زیادی از بچه ها با شال و روسری های رنگارنگ گوشه ای و تعدادی هم با چادر های مشکی کمی آنطرف تر ایستاده بودند و دو جبهه انگار داشتند یار کشی می کردند بچه ها با این کارشون می خواستند مسئول امور فرهنگی رو به خوابگاه بکشونند بلاخره با کلی تهدید موفق شدند . با اومدن دکتر صمصام پور تحصن به نماز خانه کشیده شد .قضیه از این قرار بود که بچه ها میخواستند قانون منع پوشیدن شال رو که تقریبا دو ترم بود داشت تو خوابگاه اجرا می شد بردارند اعتراضات و دادو بیدادها سه ساعتی طول کشید و اونا موفق شدند قانون رو لغو کنند اما این وسط نمی دونم چرا دلم حسابی گرفته بود . خیلی دنبال علتش گشتم انگار ذهنم رفت به سال ها پیش سال هایی که بچه های انقلاب همین شور و حال و داشتند و با همین انرژی تو فضای دانشگاهی و کوچه و خیابون تحصن می کردند ولی برا یه چیز دیگه درست عکس این . یادم افتاد به یه بانوی پهلو شکسته که حتی در مقابل چشمان نابینای یه سائل هم حجاب داشت . یادم افتاد به خاطره ای که از یکی از شهدای کانون آقای انجوی نژاد تعریف می کردند که لحظه های آخر نفس کشیدن تمام تلاششو می کرد تا حجابش حفظ بشه . هنوز هم داشتم می گشتم تا رسیدم به نقطه وقتی برگشتم دیدم وای خدای من ... آه بانوی آب و آیینه چقدر دور شدیم .... کاش ...
|
||
|
|
|
|
|
هر که شد محرم دل در حرم یار بماند وانکه اینکار ندانست در انکار بماند اگر از پرده برون شد دل من عیب مکن شکر ایزد که نه در پرده انکار بماند
لحظه ها بی تاب بودند و چشمان پیرمرد بی تاب تر . با آن حالت بی رمق و ناخوش به نقطه ای خیره شده بود. هیچکس نمی توانست بفهمد که پیرمرد به کجا خیره شده و این برق نگاهش که ملکوت را یکی پس از دیگری پشت سر می گذاشت از کجاست . اکیپ پزشکان همچنان در تلاش بودند و پیرمرد هم، پزشکان برای ماندنش و او برای اوج گرفتن انگار دیگر بیشتر از این تحمل ماندن نبود البته حق هم داشت شاید هر کس دیگری که جای او بود خیلی وقتها پیش با نور یکی شده بود و هم سفر نور اما مصلحت بر ماندن بود و او هر چه بیشتر ماند سینه اش فراختر شد و سیاهی های شهر بیشتر. او هر چه بیشتر تلاش می کرد مرد مان بیشتری به سینه اش خنجر می زدند ولی او سینه اش فراخ بود و اصلا مانده بود تا خنجر بخورد . مانده بود تا خود ضخم ببیند و ضخم های هم سایه را ترمیم کند . اصلا این رسالت پیرمرد بود و خدا اینگونه می خواست . در کشاکش لحظه ها و تلاش اطرافیان در اتاقی که از سفید ی برق می زد اتفاق عجیبی در حال وقوع بود همه احساس عجیبی داشتند ناگهان نوری آسمان ها را شکافت و به نقطه ی خاصی از زمین رسید همه خیره شده بودند به دنباله نور که به آن اتاق کوچک سفید پوش رسید و لحظه ای بعد ... عصر روز دوشنبه بود به تاریخ 28 اردیبهشت ماه 88 در هوای شرجی بندر سوار تاکسی بودم و با کلی عجله می خواستم خودم رو به موقع به جلسه ای که داشتم برسونم . که در همین موقع صدای گوشیم توجهم رو جلب کرد پیام حاوی متن زیر بود: (( مرجع عالیقدر جهان اسلام حضرت آیت الله بهجت به دیار باقی شتافت ))
چند لحظه همینطور زل زده بودم به پیام بعد ... انگار یه غم بزرگ افتاد تو دلم یه غم عجیب ، یه غم متفاوت ، غمی که مثل غصه های دیگه نبود . غم از دست دادن یه بزرگ ، یه نعمت ، یه رحمت ، که خدا به واسطه اون رحمت یه نگاه ویژه به آدم های اون دیار داشت و ما مثل همیشه تازه وقتی اونو از دست دادیم فهمیدیم چه خبره ". اما حالا ... اون رحمت ، اون نگاه ...
|
||
|
|
|
|
|
هر کسی کو دور ماند از اصل خویش باز جوید روزگار وصل خویش الان که اومدم یه سر به وبلاگم بزنم یهو احساس کردم چقدر دلم براش تنگ شده بود شاید هم این دلتنگی تو ضمیر ناخوداگاهم الان منو کشید اینجا . خیلی وقتا آدما می دونند چی می خوان و بر اساس خواسته قبلی شون اقدام می کنند ولی خیلی وقتا هم نمی دونند و یهو ناخواسته سر از یه جایی در می یارن که تازه بعد از رسیدن می بینند چقدر فضا براشون آشنا و ملموسه انگار سالهاست که با اونجا آـشنا هستند . خیلی وقتا یه دلتنگی عجیب می یاد سراغ آدم که نمی دونه از چی یا از کجاست ؟؟؟ ولی تازه بعد از رسیدن اتفاقی می بینه که این دلتنگی بر می گرده به یه دلبستگی دلبستگی که خیلی وقته فراموش شده . دلبستگی که آدما اینقدر تو چارچوب زندگی اسیرو درگیر شدن که یادشون می ره دلشون به چی بسته بود یا نبود ؟؟؟ البته تقصیری هم ندارند عین آدم هایی که یه گم شده دارند عین وطن و وقتی به اون نا خود آگاه و یهویی بر می گردن تازه می فهمن که اونجا چقدر براشون آشناست . انگا همه ما یه جورایی وطنمونو گم کردیم ، انگار ما آدما خیلی وقته مسیرو گم کردیم و... هر چی خودمونو به درو دیوار می زنیم مسیرو پیدا نمی کنیم مگر اینکه یه وقتی یه دلتنگی ناشناس بیاد سراغمونو ...
نمی دونم این حس ناخوداگاه دقیقا کی می یاد سراغمون ولی هر چی هست همیشه با ماست نمی دونم از کجاست ولی هر چی هست یه اراده قوی پشتشه که ما قادر به ادراکش نیستیم
|
||
|
|
|
|
|
چقدر روح محتاج فرصت هایی است که در آن هیچکس نباشد . و الان به گمانم وقتش رسیده است که کمی با خودم خلوت کنم البته بعد از لحظه ی سال تحویل خیلی دنبال این فرصت گشتم اما نشد تا الان . چه وقت بهتر از خلوت کردن با خود زیر قطرات رحمت الهی که گونه های زمین را می نوازد . همه چیز تر و تازه و باطراوت شده همه به هیجان آمده اند درختان مولکول های هوا و...من هم احساس خاصی دارم خیلی خاص زیر باران قدم می زنم چه احساس خوبی دارد پرتو های سرخ گون خورشید از پشت ابر ها سرک می کشند و خود را به شاخه های نخل می رسانند غروب غروب جمعه است همان غروبی که با همه ی غروب ها فرق می کند اولین غروب جمعه امسال است و من همچنان در حال قدم زدن زیر باران و سایه نخل ها و به دنبال خود به هر طرف که می نگرم در تلاطم هیجان و هیاهوی درختان و برگ ها هیچکس را نمی بینم یعنی می خواهم نبینم تازگی بیداد می کند اما هر چه در خودم می نگرم ...
انگار این من نیستم که در معبر گذر لحظه ها ایستاده ام به دورو برم نگاه می کنم و به خودم. تاراهای پرپشت شب هم همه جا را فرا گرفته اما خود خودم را نمی شناسم چقدر از لحظه های سال تحویل فاصله گرفته بودم چقدر تبدبل شدن سریع اتفاق می افتد حتی احساس می کنم از گذر ثانیه ها هم سریع تر است سعی می کنم خودم را با شتاب به خود برسانم هر چند .. . باید بر گردم اما چقدر دوست داشتم به آن پیاده روی زیر باران جایی که هیچکس نبود به جز من و .. ادامه دهم شاید کمی به نتیجه می رسیدم .. البته نمی دانم این من من چند لحظه پیش بود یا من الانم که این را می خواست به هر حال کاش بیشتر فرصت داشتم کاش بتوانم به فرصت هایی که دارم برسم کاش فرصت ها کمی منتظرم می ماندند اما می دانم فرصت هم اسیر لحظه است و من باید خود خودم را به لحظه برسانم تا فرصت ها را دریابم . الهی به امید تو
|
||
|
|
|
|
|
مونده بودم از کجا شروع کنم بعد از این همه فاصله قبل از اینکه شروع کنم خیلی حر ف ها داشتم برا گفتن اما یه دفعه همه چیز یادم رفت. شدم عین آدم هایی که وقتی می رسن خدمت یه بزرگ با اینکه کلی حرف واسه گفتن دارن همه چیز یادشون می ره عین من همین چند روز پیش بود حرم بی بی حضرت زینب (ع ) بعد از نماز مغرب و عشا چه صفایی داشت وصف نا شدنی فقط دلت می خواست یه گوشه ای از صحن نه چندان بزرگش بشینی و زل بزنی به اون خورشید طلایی بالای گنبد بدون اینکه چیزی گفته باشی . احساس می کنم اون جا همه حرف ها تو فضا شناورن بدون اینکه زده بشن ، احساس می کنم اون جا همه چیز یه جور دیگه است اما با جوری که تو حرم امام رضا احساس می کنی خیلی فرق داشت ، هر چند همه یه حس مشترک دارن اما اونجا یه غربت عظیم رو سینه ی آدم سنگینی می کنه موندم قلب بی بی چقدر ظرفیت داشته که تونسته این همه غربتو قرن ها با خودش حمل کنه و حالا ..
چقدرهمه چیز زود می گذره خیلی زود کاش می شد بعضی از لحظه ها رو متوقف کرد اما ... شاید هم بشه آخه بعضی آدما از بعضی لحظه ها عکس یادگاری می گیرن و اون لحظه ثبت می شه نه روی فیلم عکاسی ، نه روی دوربین های دیجیتال و نه حتی یه گوشه از ذهنشون بلکه در یه گوشه از قلبشون که برای همیشه ثبت می شه دیگه با تپیدن هر بار قلبشون بوی اون لحظه همه جا رو پر می کنه عین زینب ... همین طوری زل زده بودم به اون خورشید طلایی وسط گنبد مونده بودم چی بخوام از این بانو چی بگم در محضر این اقیانوس صبر اما هر چی فکر کردم دیدم چه می تونم بخوام به جز عشق از این بانوی عاشق پیشه به گمانم هیچ بشری عاشق تر از زینب بر محبوب خویش روی این زمین یافت نمی شه ، به گمانم زینب تنها با نیروی عشق بود که توانست حجم عظیمی از انده رو تحمل کنه و خورشید باشه در شب تار کوچه های قریب شام ... چقدر همه چیز زود می گذره دوباره یه سال جدیدو .. لحظه ی سال تحویل من بودم و یه عالمه لحظه که مونده بودم کجا باید ثبتشون کنم ؟؟؟
|
||
|
|
|
|
|
سلام دوباره اومدم اما همینکه خواستم بنویسم گفتند سایت تعطیله .. چیکار می شه کرد مشکلات دانشجویی برمی گردم...
|
||