تبليغاتX
masir
 

رنگ زندگی

روزها همينطور دارن تند و تند ميگذرن

اما هر چي داريم به اون روز نزديكتر ميشيم

انگار همه چي داره رنگي ميشه

انگار حس تازگي همه عالم رو فرا گرفته

انگار همه ذرات در حال ذكرند

انگار خدا ملموس تر ه

ولي خوش به حال اونايي كه

تو اون روز عازم سفرند

سفري كه هر كسي قادر به درك عظمتش نيست

مسافران شهر عشق

مسافران روز اول ذي الحجه

چقدر همه چيز بوي طراوت و تازگي مي ده

كاش يه لحظه شو

كاش يه ثانيه شو

بتونيم درك كنيم

نوشته شده توسط آسیه زاهدی در دوشنبه 1388/08/25 ساعت 22:14 | لینک ثابت |
 

تغییر جزء ذات بلامنازعه جهان و اشیاست.

سلول های آفرینش دائم در حال تغییر و تحول از شکلی به شکل دیگرند

سلول های آفرینش در حال تکاپویی بی وقفه برای رسیدن به مقصد و مقصود نهایی عالمند .

اصلا اگر تغییری در کار نبود و جهان در ثباتی ابدی به سر می برد

نه کنشی بود و نه واکنشی ؟؟؟

حرکت مفهوم خود را از دست می داد و تلاش برای رسیدن پوچ و واهی می شد ؟؟؟

همه در حال تغییرند جز ذات یگانه او

که بهترین و ایدآل ترین شکل تغییر رسیدن به کمال نهایی و غایت نهایی آفرینش است .

در این بین خیلی ها سیر تحولیشان رو به بالاست و تند و تند پله ها را دو تا یکی می کنند

و پشت سر می گذارند . و خوش به سعادت اینان

اما عده ای هم به جای صعود در نزولند . گروهی هم ارتفاع سقوطشان وحشتناک است .

چند روز پیش داشتم یکی از دفتر های یادداشتم را مرور می کردم .

 از چیزی که میدیدم خودم هم باورم نمی شد .

یک سراشیبی رو به پایین و پر از فراز و نشیب اما آهسته و مرموز

گاه گاهی هم یکی از پله های بازگشته را دوباره بالا می رفتم ولی بلافاصله ..

چقدر راه سخت و دشوار به نظر می رسد ..

از چند روز پیش همینطور ذهنم درگیر است ....

چه باید کرد ؟؟؟؟؟؟؟؟ چاره ای باید اندیشید ؟؟؟؟؟؟؟؟

بسا که عقب ماندن از قافله همان و نرسیدن همان ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

ترقیات عالم رو به بالاست      من از بالا به پایین ترقیدم .

 

نوشته شده توسط آسیه زاهدی در سه شنبه 1388/08/12 ساعت 22:4 | لینک ثابت |
 

السلام علیک یا علی ابن موسی الرضا

دلم عجیب گرفته ُ

تلوزیون داره مدام حرم نشون می ده ُ

 انگار همه عالم تو این چند تا صحن جا شدن ُ

یعنی اون جا امشب چه حسی داره ؟؟؟؟

خوش به حالشون ُ اونایی که الان دارن اون جا نفس می کشن ُ

دل و دماغ هیچ کاری رو ندارم فقط با افسوس چشمم رو دوختم به صفحه تلوزیون

چقدر دلم تنگه امشب ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ یا امام رضا

   

نوشته شده توسط آسیه زاهدی در پنجشنبه 1388/08/07 ساعت 17:19 | لینک ثابت |

 

یا نور .... 

بانو! قسم به پنجره های ضریح تو ....

 این آستان توست که باب الرضای ماست 

تقدیم به همه دختران ایران زمین

 

 

همیشه این سوال ذهنم  رو به خودش خیلی مشغول می کنه اینکه این بارگاه چی داره که قبله این همه دل بی قرار ُ این همه بزرگ و عارف شده ؟؟؟؟؟؟؟؟

شبى گشتم مقيم گلشن قم
بلى چون گل شود با گل مقابل
چه گلزارى كه مى روبد نسيمش
چه بانويى كه در اوصاف ذاتش
يگانه دختر باب الحوائج
مپوش از آستان فاطمه چشم
بر اين در هر كه سايد روى اخلاص
زهى معصومه كاندر زهد و عصمت
نگهبانند كشور را دو گوهر
از آن مردم ز قم جويند حاجت
«رسا» در وصف گلهاى نبوّت
بخاك آستانش دادخواهان
يكى تابان چو خورشيد از خراسان

 

سحر چون گل شكفتم با تبسّم
در او لطف و صفا يابد تجسّم
غبار محنت و رنج و تألُّم
زبان را نيست ياراى تكلُّم
گرامى خواهر سلطان ِ هشتم
اگر دارى از او چشم ترحّم
بفردوسش بود حقِّ تقدّم
كند مريم در اين مكتب تعلّم
فروزان تر ز مهر و ماه و انجم
كه قم شد كعبه حاجات مردم
كند طبع خدا دادش تَرنُّم
نهاده رخ پى عرض ِ تظلّم
دگر رخشان چو ماه از وادى قم

 

نوشته شده توسط آسیه زاهدی در سه شنبه 1388/07/28 ساعت 9:52 | لینک ثابت |
 

شربتی از لب لعلش نچشیدیم و برفت

روی مه پیکـــر او سـیـــرندیدیم و برفت

گویی ازصحبت ما نیک به تنگ امده بود

بار بربست وبه گردش نرسیدیم و برفت

همچو حافظ همه شب ناله و زاری کردیم

کای دریغا به وداعش نرسیدیم و برفت

 

نوشته شده توسط آسیه زاهدی در سه شنبه 1388/06/31 ساعت 0:54 | لینک ثابت |

 

آخر ماه رمضونی عجیب دلم گرفته

 هر چی می گردم هر چی دلم رو زیرو بالا می کنم نمی دونم چرا ؟؟؟؟؟؟

اما یه جایی یه چیزی رو خوندم که خیلی به دلم نشست دوست داشتم برا شما هم بنویسم

 

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

باديه نشينى را گفتند: فرداى قيامت پروردگار، به حسابت رسيدگى مى كند. گفت : اى فلان ! مرا شاد كردى . زيرا چون كريم به حساب رسيدگى كند، بخشندگى كند.

 

نوشته شده توسط آسیه زاهدی در پنجشنبه 1388/06/26 ساعت 0:44 | لینک ثابت |

 

چقدر همه چیز زلال و شفافه

چقدر شور و شعف همه جا رو فرا گرفته

خدایا کاش همیشه رمضان بود

 

فرا رسیدن ماه نور بر همگان مبارک باد

نوشته شده توسط آسیه زاهدی در جمعه 1388/05/30 ساعت 0:7 | لینک ثابت |
 

سر شب بود و مثل همیشه برا چک کردن تردد بچه ها باید سری به نگهبانی خوابگاه می زدم .شیفت اون شب با آقای اسماعیلی بود پیرمرد ی با قد متوسط و لبخند همیشگی بر لب که همه بچه ها دوستش داشتند یه جورایی پدر بزرگ خوابگاه بود . بعد از احوالپرسی همیشگی یکدفعه در مورد یکی از بچه هایی که بدون مجوز اومده بود و ظاهر مناسبی هم نداشت سر صحبت باز شد . آقای اسماعیلی می گفت  این مسولیت خیلی سنگینه دخترم من الان ۱۸ ساله که نگهبان خوابگاهم . با گفتن این حرف انگارپیرمرد رفت به خیلی سال پیش. ..

و بعد از مکثی نسبتا طولانی ادامه داد : ۱۸ ساله که مسئول خوابگاهم تو این سالها با آدم های زیادی سرو کار داشتم چه اوایل انقلاب چه الان . اوایل انقلاب که بود مردم انگار یه جور دیگه بودن من خودم ۵ سال چه پشت خط چه جلو سعی می کردم با توکل به خدا فقط هدفم خدمت باشه الان هم همین طور تو اون ۵ سال هم با آدم های زیادی رو دیدم  ولی اونا خیلی فرق داشتند یه جور دیگه ُ یه جوری که تا کنارشون نباشی نمی تونی بفهمی چه جوری ؟

اوایل انقلاب که بود کلی تو این منطقه درگیری بود چه شب هایی که تو کوه و کمر دنبال اشرار و منافقین نبودیم و...

به اینجای حرفش که رسید نفس عمیقی کشید و کلی معذرت خواهی کرد که پر حرفی کرده اما من که تازه مشتاق شده بودم بیشتر بشنوم  ازش خواستم بازم بگه آخه اصلا به چهره آروم و خندان پیرمرد این همه شور نمی یومد .

داشتم می گفتم دخترم اون موقع ها مردم بیشتر غیرت دینی داشتند نمی ذاشتن حلال خدا حروم بشه و بالعکس بچه ها از ۸ سالگی با نماز راست می شدن .پوشش که این نبود ؟؟؟ خلاصه اینکه همه چی یه جور دیگه بود . یادمه زمان انتخابات ریاست جمهوری شهید رجایی بود من اون موقع مسئول یکی ز این صندوق ها بودم . ماه رمضون بود . همینطور نشسته بودیم یه دفعه دیدیم معاون پاستگاه منطقه سر ظهر که شد  بساط نهارو پهن کرد من که حسابی غیرتی شده بودم و رگ های گردنم بیرون زده بود سریع رفتم و بساط سفرشو بهم زدم گفتم آقا قباحت داره لا اقل روزه خواری می کنی علنا نکن ؟؟؟

تو خوابگاه هم یه بار ماه رمضون با یکی از این کارفرماها همین  اتفاق تکرار شد اونم همه چیزو گذاشت کف دست رئیس دانشگاه که منو اخراج کنن ولی من که از چیزی نمی ترسیدم همه چیز آدم باید خدا باشه ترس از خدا ُ شادیش برای خدا خلاصه اینکه آدم باید غیرت دینی داشته باشه .

حرف های پیرمرد که تموم شد چقدر دوست داشتم بازم بشنوم ولی دیروقت بود و بچه ها منتظرم بودند . چقدر خوب حرف می زد .

خوب که فکر می کنم به حرف هاش همش درست بود ولی الان چیزی به اسم غیرت ؟؟؟؟؟؟؟

نیست یا لااقل خیلی کمه حتی غیر دینیش ؟؟؟؟؟؟ چه برسه به دینیش ؟؟؟؟؟؟؟

شما چی فکر می کنید ؟؟؟؟؟؟

نوشته شده توسط آسیه زاهدی در چهارشنبه 1388/05/21 ساعت 22:25 | لینک ثابت |
 

چندی پیش از بزرگی شنیده بودم که همیشه بین کارهای زیادی که برایتان پیش می آید سعی کنید مهمترین آن ها را پیدا کنید و بر اساس آن کارهایتان را الویت بندی کنید . ببینید اصلا مهمترین کارتان چیست .

و حالا من مانده ام و انبوهی از کار ها  ی انجام نداده  اصلا نمی دانم باید بر اساس چه معیاری مهمترینشان را پیدا کنم این وسط کاملا گیچ شده ام .

البته این سردرگمی شاید به خاطر این است که دیر زمانی است به قله چشم ندوخته ام و هدف والا را ( البته به قول جومونگ )  گم کرده ام و آنچنان این پایین دارم دست و پا می زنم که حتی لحظه ای نمی توانم سرم را بالا بگیرم و به قله نگاه کنم . کاش بین این همه ترافیک کاری که مرا اینگونه اسیر خود کرده لحظه ای هم پیدا می شد که بدور از این چرخیدن دوار به دور خود ...

کاش... اما باید کاری کرد

پس یا علی مددی

نوشته شده توسط آسیه زاهدی در سه شنبه 1388/05/20 ساعت 21:59 | لینک ثابت |
 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar