باز هم نمایشگاه کتاب و توجه خاص رسانه ها و مردم به سوی اخبار مربوط به این اتفاق . جالبه وقتی تصویر قبلی از یه رویداد تو ذهن آدم نقش می بنده و وقتی از نزدیک با اون برخورد می کنه می بینه رویداد چقدر به تصویر قبلی نزدیک بود ه یا دور ...
مثل همین نمایشگاه وقتی از نزدیک نرفتی ببینی چه خبره حجم گسترده تبلیغات چنان با ذهن آدم بازی می کنه و تصویر های رنگی به ذهن می ده که آدم فکر می کنه چه خبره اما وقتی از نزدیک می بینه ..
البته نمی شه ایرادی وارد کرد آخه همیشه مسائل اون جوری نیستند که ما می بینیم و این خاصیت رسانه است اما یه سوال اساسی دارم اینکه این فاصله باید چقدر باشه ؟ ؟؟
آقای احمد مسجد جامعی در دیدارشون از نمایشگاه گفتند : (( حضور گسترده مردم در نمایشگاه نشانه کتاب خوان بودن جامعه است ))
ولی در صورتی که هر فرد به طور میانگین باید در هفته دو کتاب خریداری کنه این حضور اونم سالی یک بار جای تعجب داره ؟؟؟؟
اماچند سوال جدی
چقدر از این کتاب های خریده شده خوانده می شود ؟؟؟
چند سال باید این کتاب ها گرد و خاک کتاب خانه ها را تحمل کنند ؟؟؟
نیاز الان جامعه بیشتر چیست؟؟؟ محتوا چه باید باشد ؟؟؟؟ حجم عمده فروش کتاب با چه محتوایی بوده است ؟؟؟
ناشران ما وزارت فرهنگ و ارشاد ما چقدر روی انتشارکتاب هایی که نیاز اکنون جامعه است تا کید دارند ؟؟؟
و.........و........وووو.....
تصاویری از نمایشگاه کتاب
نظر یادتون نره



همه یه جورایی مونده بودن آخه استاد اون روز مثل همیشه نبود . یعنی بود اما نبود با قدم های بلندی وارد کلاس شد کتاب هاشو به قول بچه ها تو جا استادی گذاشت و پشت اون ایستاد همه منتظر چشم به دهان استاد دوخته بودن . که حالا داشت تکون می خورد . گفت: من هنوز همون بچه ی شیطون ُ بازیگوش ُ کلاس اول دبستانم ُ یه دفعه یکی از بچه ها از ته کلاس گفت: اه استاد با اون ریش سفیدتون !!!
کلاس ترکید همه زدن قاه قاه زیر خنده
اما این بار استاد یه نفس عمیقی کشید و ادامه داد : من همون بچه ی شیطون بازیگوش کلاس اول دبستانم ُ من همون بچه ی سر به هوا اما دوست داشتنی کلاس سوم دبستانم ُ من همون بچه ی شاد و پر انرژی کلاس پنجمم ُ من همون ...
داشتم فکر می کردم استاد داره قصه میگه آخه کلاس تاریخ اسلام بود استاد عادت داشت به قصه گفتن و ما هم به شنیدن هر چند همیشه خیلی از بچه ها آخر کلاس خوابشون می برد اما انگار این قصه متفاوت بود آخه همه بیدار بودند بیدار بیدار
هنوز داشت می گفت من همون ... بچه ها روز عزیزی در پیشه روزی که بزرگ مردی از این خاک کوچید بزرگ مردی که خیلی ها از چشمه ی جوشان معرفتش آب حیات نوشیدند بزرگ مردی مثل شهید مطهری .
بچه ها یاد اون معلم اول دبستانتون باشید . دیروز پرواز داشتم یه چیری برام خیلی جالب بود همسفرم شورای شهر بود سر حرف که باز شد گفت : بزرگ ترین آرزوم اینه که یه بار دیگه معلم اول دبستانم رو ببینم شاید یه کمی برگردم به حال و هوای پاک اون روزها آخه خسته شدم خیلی خسته
نگاهم به استاد بود اشک تو چشماش جمع شده بود حس عجیبی همه ی کلاس رو گرفته بود همه ی بچه ها انگار ...
داشتم به این فکر می کردم یه جورایی شاید این حرف خیلی از ماها باشه داشتم فکر می کردم که چقدر غرق شدیم داشتم به این فکر می کردم که کاش معلم اول دبستان الان اینجا بود داشتم به این فکر می کردم که ....

