تبليغاتX
masir

 

 

میلاد منجی عالم بشریت سرور سروران دلبر دلبران

 آقا امام زمان (عج) بر تمامی شیعیان جهان مبارک باد

 

 ((غروب جمعه ))

 

هی می دود زمان و زمین پیر می شود

فردا برای آمدنت دیر می شود

آقا منم که رو به خدا ایستاده ام

این من که با نیامدنت پیر می شود

 یلدا شده غروب گس جمعه های من

بی تو غروب جمعه چه دلگیر می شود !

در گوشه های خالی زندان بی کسی

پای دلم به یاد تو زنجیر می شود

یک روز می رسی و زمین و زمان همه

لبریز از ترنم تکبیر می شود

 

                                     بنفشه بازوند

نوشته شده توسط آسیه زاهدی در یکشنبه 1387/05/27 ساعت 0:41 | لینک ثابت |

 

به کجا چنین شتابان ؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نوشته شده توسط آسیه زاهدی در جمعه 1387/05/25 ساعت 17:49 | لینک ثابت |

 

گمشده ما آدم ها

 

خیلی وقته که می گردم خیلی وقت که چه عرض کنم شاید از بچگی از وقتی که تازه قدرت پیدا کردم خوب گوش بدم خوب حرف بزنم خوب راه برم خوب بفهمم نمی دونم از کی تا حالا خوب می فهمم شاید از وقتی یه جنین بودم از وقتی تازه یه سلول شده بود دو تا ، خلاصه از وقتی که وجود پیدا کردم دارم می گردم هر چه بیشتر می گردم احساس می کنم دورتر می شم نمی دونم شاید هم دارم نزدیک تر می شم یا شاید چون هر چه نزدیک تر و نزدیک تر می شم هر چه بیشتر عظمتش رو احساس می کنم احساس می کنم دورتر می شم نه اینکه اون از من دور بشه نه !

من دارم کوچیک و کوچیکتر می شم و اون بزرگ و بزرگ تر و دورتر اصلا نمی دونم این فاصله رو چه جوری باید گفت !!!!!!!!!

نمی دونم چقدر رسیدم شاید هم هنوز اصلا نرسیده باشم اما می دونم تمام آرزومه برسم

یه کم از خودم فاصله می گیرم خدای من چه خبره ؟؟؟؟؟

یه چیز عجیب می بینم انگار همه ی آدم ها دارن می گردن . انگار همه ی آدم ها از صبح که پا می شن سرشون رو انداختن پایین و دارن دنبال یه چیزی می گردن یکی تو خیابون..........

 یکی محل کارش..........یکی وسط دفتر چه های حسابش...... یکی تو خونش یکی ......تو مسجد..... یکی پا می شه هر پنج شنبه می ره امام زاده یکی .........

خیلی ها هم به کل مسیر رو اشتباهی می رن می خوان برسن اما انگار راهشو بلد نیستند با یکی با خشونت یکی با زور ....

عجیبه هر کسی به نحوی داره می گرده همه هم گمشده دارن اما فکر می کنند فقط خودشونن که گمشده دارن هیچکس هم به کسی اعتماد نداره اما......

هر روز دارن دور و دور تر می شن

برگشتم هی داشتم از خودم می پرسیدم یعنی کجا می تونه باشه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

یه چیزی انگار جرقه زد یادم اومد یه بزرگی می گفت : هر چیزی رو گم کردی برو سراغ دلت رفتم چقدر نزدیک بود نزدیک و نزدیک تر شدم اون هم همین طور یه دفعه حجم عظیمی از نور وای خدای من ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

انگار اون همیشه همون جا بوده دقیقا از وقتی من گشتن رو شروع کرده بودم از همون وقتی که یه سلول دو تا شد یا از خیلی وقت قبل ترش  اما من ندیده بودمش یا کم دیده بودمش !!!!!!!!

احساس عجیبی داشتم باورم نمی شد اینقدر به من نزدیک بوده و من................. دور شدم خیلی دور از خودم فاصله گرفتم دوباره نزدیک شدم نزدیک و نزدیک تر سر جاش بود پر رنگ تر دوباره سه باره چند بار رفتم و برگشتم اما اون سر جاش بود تازه داشتم می فهمیدم اون همیشه بوده این من بودم که دور و دورتر می شدم .

 

   

 

 

 

نوشته شده توسط آسیه زاهدی در یکشنبه 1387/05/20 ساعت 14:47 | لینک ثابت |
 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar