چقدر روح محتاج فرصت هایی است که در آن هیچکس نباشد .
و الان به گمانم وقتش رسیده است که کمی با خودم خلوت کنم البته بعد از لحظه ی سال تحویل خیلی دنبال این فرصت گشتم اما نشد تا الان .
چه وقت بهتر از خلوت کردن با خود زیر قطرات رحمت الهی که گونه های زمین را می نوازد . همه چیز تر و تازه و باطراوت شده همه به هیجان آمده اند درختان مولکول های هوا و...من هم احساس خاصی دارم خیلی خاص
زیر باران قدم می زنم چه احساس خوبی دارد پرتو های سرخ گون خورشید از پشت ابر ها سرک می کشند و خود را به شاخه های نخل می رسانند
غروب غروب جمعه است همان غروبی که با همه ی غروب ها فرق می کند اولین غروب جمعه امسال است و من همچنان در حال قدم زدن زیر باران و سایه نخل ها و به دنبال خود
به هر طرف که می نگرم در تلاطم هیجان و هیاهوی درختان و برگ ها هیچکس را نمی بینم یعنی می خواهم نبینم تازگی بیداد می کند اما هر چه در خودم می نگرم ...
انگار این من نیستم که در معبر گذر لحظه ها ایستاده ام به دورو برم نگاه می کنم و به خودم. تاراهای پرپشت شب هم همه جا را فرا گرفته اما خود خودم را نمی شناسم چقدر از لحظه های سال تحویل فاصله گرفته بودم چقدر تبدبل شدن سریع اتفاق می افتد حتی احساس می کنم از گذر ثانیه ها هم سریع تر است سعی می کنم خودم را با شتاب به خود برسانم هر چند .. . باید بر گردم اما چقدر دوست داشتم به آن پیاده روی زیر باران جایی که هیچکس نبود به جز من و .. ادامه دهم شاید کمی به نتیجه می رسیدم ..
البته نمی دانم این من من چند لحظه پیش بود یا من الانم که این را می خواست به هر حال کاش بیشتر فرصت داشتم کاش بتوانم به فرصت هایی که دارم برسم کاش فرصت ها کمی منتظرم می ماندند اما می دانم فرصت هم اسیر لحظه است و من باید خود خودم را به لحظه برسانم تا فرصت ها را دریابم .
الهی به امید تو
مونده بودم از کجا شروع کنم بعد از این همه فاصله قبل از اینکه شروع کنم خیلی
حر ف ها داشتم برا گفتن اما یه دفعه همه چیز یادم رفت. شدم عین آدم هایی
که وقتی می رسن خدمت یه بزرگ با اینکه کلی حرف واسه گفتن دارن همه چیز
یادشون می ره عین من همین چند روز پیش بود حرم بی بی حضرت زینب (ع )
بعد از نماز مغرب و عشا چه صفایی داشت وصف نا شدنی فقط دلت می خواست یه
گوشه ای از صحن نه چندان بزرگش بشینی و زل بزنی به اون خورشید طلایی بالای
گنبد بدون اینکه چیزی گفته باشی . احساس می کنم اون جا همه حرف ها تو فضا
شناورن بدون اینکه زده بشن ، احساس می کنم اون جا همه چیز یه جور دیگه است
اما با جوری که تو حرم امام رضا احساس می کنی خیلی فرق داشت ، هر چند همه
یه حس مشترک دارن اما اونجا یه غربت عظیم رو سینه ی آدم سنگینی می کنه موندم
قلب بی بی چقدر ظرفیت داشته که تونسته این همه غربتو قرن ها با خودش حمل کنه
و حالا ..

چقدرهمه چیز زود می گذره خیلی زود کاش می شد بعضی از لحظه ها رو متوقف کرد
اما ...
شاید هم بشه آخه بعضی آدما از بعضی لحظه ها عکس یادگاری می گیرن و اون لحظه
ثبت می شه نه روی فیلم عکاسی ، نه روی دوربین های دیجیتال و نه حتی یه گوشه از
ذهنشون بلکه در یه گوشه از قلبشون که برای همیشه ثبت می شه دیگه با تپیدن هر بار
قلبشون بوی اون لحظه همه جا رو پر می کنه عین زینب ...
همین طوری زل زده بودم به اون خورشید طلایی وسط گنبد مونده بودم چی بخوام از این
بانو چی بگم در محضر این اقیانوس صبر اما هر چی فکر کردم دیدم چه می تونم بخوام
به جز عشق از این بانوی عاشق پیشه به گمانم هیچ بشری عاشق تر از زینب بر محبوب
خویش روی این زمین یافت نمی شه ، به گمانم زینب تنها با نیروی عشق بود که توانست
حجم عظیمی از انده رو تحمل کنه و خورشید باشه در شب تار کوچه های قریب شام ...
چقدر همه چیز زود می گذره دوباره یه سال جدیدو .. لحظه ی سال تحویل من بودم و یه
عالمه لحظه که مونده بودم کجا باید ثبتشون کنم ؟؟؟

