هر که شد محرم دل در حرم یار بماند
وانکه اینکار ندانست در انکار بماند
اگر از پرده برون شد دل من عیب مکن
شکر ایزد که نه در پرده انکار بماند
لحظه ها بی تاب بودند و چشمان پیرمرد بی تاب تر . با آن حالت بی رمق و ناخوش به نقطه ای خیره شده بود. هیچکس نمی توانست بفهمد که پیرمرد به کجا خیره شده و این برق نگاهش که ملکوت را یکی پس از دیگری پشت سر می گذاشت از کجاست .
اکیپ پزشکان همچنان در تلاش بودند و پیرمرد هم، پزشکان برای ماندنش و او برای اوج گرفتن انگار دیگر بیشتر از این تحمل ماندن نبود البته حق هم داشت شاید هر کس دیگری که جای او بود خیلی وقتها پیش با نور یکی شده بود و هم سفر نور اما مصلحت بر ماندن بود و او هر چه بیشتر ماند سینه اش فراختر شد و سیاهی های شهر بیشتر. او هر چه بیشتر تلاش می کرد مرد مان بیشتری به سینه اش خنجر می زدند ولی او سینه اش فراخ بود و اصلا مانده بود تا خنجر بخورد . مانده بود تا خود ضخم ببیند و ضخم های هم سایه را ترمیم کند . اصلا این رسالت پیرمرد بود و خدا اینگونه می خواست .
در کشاکش لحظه ها و تلاش اطرافیان در اتاقی که از سفید ی برق می زد اتفاق عجیبی در حال وقوع بود همه احساس عجیبی داشتند ناگهان نوری آسمان ها را شکافت و به نقطه ی خاصی از زمین رسید همه خیره شده بودند به دنباله نور که به آن اتاق کوچک سفید پوش رسید و لحظه ای بعد ...
عصر روز دوشنبه بود به تاریخ 28 اردیبهشت ماه 88 در هوای شرجی بندر سوار تاکسی بودم و با کلی عجله می خواستم خودم رو به موقع به جلسه ای که داشتم برسونم . که در همین موقع صدای گوشیم توجهم رو جلب کرد پیام حاوی متن زیر بود:
(( مرجع عالیقدر جهان اسلام حضرت آیت الله بهجت به دیار باقی شتافت ))

چند لحظه همینطور زل زده بودم به پیام بعد ... انگار یه غم بزرگ افتاد تو دلم یه غم عجیب ، یه غم متفاوت ، غمی که مثل غصه های دیگه نبود . غم از دست دادن یه بزرگ ، یه نعمت ، یه رحمت ، که خدا به واسطه اون رحمت یه نگاه ویژه به آدم های اون دیار داشت و ما مثل همیشه تازه وقتی اونو از دست دادیم فهمیدیم چه خبره ". اما حالا ...
اون رحمت ، اون نگاه ...
هر کسی کو دور ماند از اصل خویش
باز جوید روزگار وصل خویش
الان که اومدم یه سر به وبلاگم بزنم یهو احساس کردم چقدر دلم براش تنگ شده بود شاید هم این دلتنگی تو ضمیر ناخوداگاهم الان منو کشید اینجا .
خیلی وقتا آدما می دونند چی می خوان و بر اساس خواسته قبلی شون اقدام می کنند ولی خیلی وقتا هم نمی دونند و یهو ناخواسته سر از یه جایی در می یارن که تازه بعد از رسیدن می بینند چقدر فضا براشون آشنا و ملموسه انگار سالهاست که با اونجا آـشنا هستند .
خیلی وقتا یه دلتنگی عجیب می یاد سراغ آدم که نمی دونه از چی یا از کجاست ؟؟؟ ولی تازه بعد از رسیدن اتفاقی می بینه که این دلتنگی بر می گرده به یه دلبستگی دلبستگی که خیلی وقته فراموش شده . دلبستگی که آدما اینقدر تو چارچوب زندگی اسیرو درگیر شدن که یادشون می ره دلشون به چی بسته بود یا نبود ؟؟؟
البته تقصیری هم ندارند
عین آدم هایی که یه گم شده دارند عین وطن و وقتی به اون نا خود آگاه و یهویی بر می گردن تازه می فهمن که اونجا چقدر براشون آشناست . انگا همه ما یه جورایی وطنمونو گم کردیم ، انگار ما آدما خیلی وقته مسیرو گم کردیم و... هر چی خودمونو به درو دیوار می زنیم مسیرو پیدا نمی کنیم مگر اینکه یه وقتی یه دلتنگی ناشناس بیاد سراغمونو ...

نمی دونم این حس ناخوداگاه دقیقا کی می یاد سراغمون ولی هر چی هست همیشه با ماست نمی دونم از کجاست ولی هر چی هست یه اراده قوی پشتشه که ما قادر به ادراکش نیستیم
