تبليغاتX
masir

 

چقدر همه چیز زلال و شفافه

چقدر شور و شعف همه جا رو فرا گرفته

خدایا کاش همیشه رمضان بود

 

فرا رسیدن ماه نور بر همگان مبارک باد

نوشته شده توسط آسیه زاهدی در جمعه 1388/05/30 ساعت 0:7 | لینک ثابت |
 

سر شب بود و مثل همیشه برا چک کردن تردد بچه ها باید سری به نگهبانی خوابگاه می زدم .شیفت اون شب با آقای اسماعیلی بود پیرمرد ی با قد متوسط و لبخند همیشگی بر لب که همه بچه ها دوستش داشتند یه جورایی پدر بزرگ خوابگاه بود . بعد از احوالپرسی همیشگی یکدفعه در مورد یکی از بچه هایی که بدون مجوز اومده بود و ظاهر مناسبی هم نداشت سر صحبت باز شد . آقای اسماعیلی می گفت  این مسولیت خیلی سنگینه دخترم من الان ۱۸ ساله که نگهبان خوابگاهم . با گفتن این حرف انگارپیرمرد رفت به خیلی سال پیش. ..

و بعد از مکثی نسبتا طولانی ادامه داد : ۱۸ ساله که مسئول خوابگاهم تو این سالها با آدم های زیادی سرو کار داشتم چه اوایل انقلاب چه الان . اوایل انقلاب که بود مردم انگار یه جور دیگه بودن من خودم ۵ سال چه پشت خط چه جلو سعی می کردم با توکل به خدا فقط هدفم خدمت باشه الان هم همین طور تو اون ۵ سال هم با آدم های زیادی رو دیدم  ولی اونا خیلی فرق داشتند یه جور دیگه ُ یه جوری که تا کنارشون نباشی نمی تونی بفهمی چه جوری ؟

اوایل انقلاب که بود کلی تو این منطقه درگیری بود چه شب هایی که تو کوه و کمر دنبال اشرار و منافقین نبودیم و...

به اینجای حرفش که رسید نفس عمیقی کشید و کلی معذرت خواهی کرد که پر حرفی کرده اما من که تازه مشتاق شده بودم بیشتر بشنوم  ازش خواستم بازم بگه آخه اصلا به چهره آروم و خندان پیرمرد این همه شور نمی یومد .

داشتم می گفتم دخترم اون موقع ها مردم بیشتر غیرت دینی داشتند نمی ذاشتن حلال خدا حروم بشه و بالعکس بچه ها از ۸ سالگی با نماز راست می شدن .پوشش که این نبود ؟؟؟ خلاصه اینکه همه چی یه جور دیگه بود . یادمه زمان انتخابات ریاست جمهوری شهید رجایی بود من اون موقع مسئول یکی ز این صندوق ها بودم . ماه رمضون بود . همینطور نشسته بودیم یه دفعه دیدیم معاون پاستگاه منطقه سر ظهر که شد  بساط نهارو پهن کرد من که حسابی غیرتی شده بودم و رگ های گردنم بیرون زده بود سریع رفتم و بساط سفرشو بهم زدم گفتم آقا قباحت داره لا اقل روزه خواری می کنی علنا نکن ؟؟؟

تو خوابگاه هم یه بار ماه رمضون با یکی از این کارفرماها همین  اتفاق تکرار شد اونم همه چیزو گذاشت کف دست رئیس دانشگاه که منو اخراج کنن ولی من که از چیزی نمی ترسیدم همه چیز آدم باید خدا باشه ترس از خدا ُ شادیش برای خدا خلاصه اینکه آدم باید غیرت دینی داشته باشه .

حرف های پیرمرد که تموم شد چقدر دوست داشتم بازم بشنوم ولی دیروقت بود و بچه ها منتظرم بودند . چقدر خوب حرف می زد .

خوب که فکر می کنم به حرف هاش همش درست بود ولی الان چیزی به اسم غیرت ؟؟؟؟؟؟؟

نیست یا لااقل خیلی کمه حتی غیر دینیش ؟؟؟؟؟؟ چه برسه به دینیش ؟؟؟؟؟؟؟

شما چی فکر می کنید ؟؟؟؟؟؟

نوشته شده توسط آسیه زاهدی در چهارشنبه 1388/05/21 ساعت 22:25 | لینک ثابت |
 

چندی پیش از بزرگی شنیده بودم که همیشه بین کارهای زیادی که برایتان پیش می آید سعی کنید مهمترین آن ها را پیدا کنید و بر اساس آن کارهایتان را الویت بندی کنید . ببینید اصلا مهمترین کارتان چیست .

و حالا من مانده ام و انبوهی از کار ها  ی انجام نداده  اصلا نمی دانم باید بر اساس چه معیاری مهمترینشان را پیدا کنم این وسط کاملا گیچ شده ام .

البته این سردرگمی شاید به خاطر این است که دیر زمانی است به قله چشم ندوخته ام و هدف والا را ( البته به قول جومونگ )  گم کرده ام و آنچنان این پایین دارم دست و پا می زنم که حتی لحظه ای نمی توانم سرم را بالا بگیرم و به قله نگاه کنم . کاش بین این همه ترافیک کاری که مرا اینگونه اسیر خود کرده لحظه ای هم پیدا می شد که بدور از این چرخیدن دوار به دور خود ...

کاش... اما باید کاری کرد

پس یا علی مددی

نوشته شده توسط آسیه زاهدی در سه شنبه 1388/05/20 ساعت 21:59 | لینک ثابت |

 

انگار این وقفه خیلی طولانی شد

معذرت!!!!

مثلا توجیه : بعد از امتحانات ترم جاتون خالی رفتیم اردوی زمین شناسی ایران که کلی خوش گذشت و باصفاتر از همه جاش دماوند بود که اگر فرصتی شد بعدا در موردش می نویسم بعد هم که برگشتیم کلی درگیر پروژه های بعد از سفر و سخت گیری های اساتید بودیم مثلا!!

هرچند می دونم این ها همش بهانه است و اصل اون حس ننوشتن بود  که طولانی شد

بازم معذرت !!!!

بر می گردم

انشاالله

اگر دوستان تو این مدت ما رو فراموش نکرده باشن که البته حق دارند .

نوشته شده توسط آسیه زاهدی در شنبه 1388/05/10 ساعت 21:0 | لینک ثابت |
 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar